X
تبلیغات

مترجم سایت

غریبه آشنا - رمان در امتداد حسرت نوشته طیبه امیر جهادی
 
زندگی همچون بادکنکیست در دستان کودکی،که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد.
   
 

در صبح آشنایی مان را

گفتم که مدد عشق نئی باورت نبود

و در این غروب تلخ جدایی مان هنوز هم

می خواهمت چو روز نخست ولی چه سود

 تو پنداشتی که کوره عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش شود؟

پنداشتی که یاد تو این یا د دلنواز

در تنگنای سینه فراموش شود

تو رفته ای که بی من تنها سفر  کنی

من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم

روزی که پیک مرگ مرا میبرد به گور

من شب چراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تو است

و من خورشید جاودانی دنیای دیگرم

 

سلام به همه تعدادی منو به اسم غریبه اشنا میشناسن قول دادم در امتداد حسرت تایپ کنم این کتاب ۶۸۰ صفحه است که این قسمتش تا جایی که تو سایتهای دیگه بود ه کمک گرفتم و ازشون ممنونم اما از اینجا به بعد که میشه صفحه ۱۶۵ کتاب سعی میکنم تند تند بزارم دو صفحه دوصفحه  و سریع یا بیشتر . شعر بالا مال کتاب بود اما اینم جمله من:

"من غریبه دیروز م و اشنای امروز و فراموش شده فردا. پس در اشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی"

 

خب اینم از داستان:

نيمه هاي شب بود که با مهرداد مهماني را ترک کرده و بيرون آمدم. داخل ماشين چون سرم به شدت درد مي کرد سرم را به صندلي تکيه داده و چشمهامو بستم که مهرداد پرسيد: چيه ياسي خانوم، چرا دمغي؟ نکنه از دوستام خوشت نيومد؟

 

_ نه اتفاقا بچه هاي خوبي بودن. يه خورده سرم درد ميکنه فقط همين.

خنده اي کرد و گفت: خوب عزيزم تقصير خودته. بچه و چه به اين حرفها 

چشامو باز کردم و با عصبانيت جواب دادم: اين فضوليها به تو نيومده و به تو مربوط نيست. تو فقط منو زودتر برسون خونه.

مهرداد با لب و لوچه آويزان گفت: بد اخلاق، نازک و نارنجي.

تا زمانيکه به خونه برسيم ديگه هيچ حرفي بين ما رد و بدل نشد. جلوي درب با دلخوري از هم خداحافظي کرده و من پياده شدم. بي حوصله و بي حال کليد را بيرون آوردم و درب را باز کردم و به داخل رفتم. وقتي داخل خانه پا گذاشتم نيلوفر خوشحال جلو دويد و گفت:

_ سلام ياسي جون، مي دوني کي اومده؟ اگه گفتي جايزه داري؟

لبخند زنان جواب دادم: سلام فسقلي، کي اومده که باعث شده تو تا اين وقت شب بيدار بموني؟ مگه فردا مدرسه نداري؟

_ چرا ولي از خوشحالي نتونستم بخوابم.

قبل از اينکه حرفي بزنم، مامان هم به هال آمد و سلام کرد. نگاهي به صورتش انداختم، پکر و گرفته به نظر مي رسيد. براي همين در جواب نيلوفر گفتم: حتما دايي اينا اومدن.

آخه مامان از زندايي مونا که آدم فضولي بود خوشش نمي آمد.

نيلوفر نچي کرد. گفتم: خاله اينا؟

_ نه. 

_ مامان بزرگ اينا؟

نيلوفر که دختر زيبا و شيرين زباني بود خنده اي کرد و گفت: واي ياسي جون، تو چقدر خنگي.

 

مامان با اخم  و تشر جواب داد: بي ادب اين چه طرز حرف زدن با بزرگتره.

 

همين که سرمو بلند کردم تا جواب مامان رو بدم از ديدن کسي که پشت سر مامان ايستاده بود حيرت کردم. به چشمهاي خودم اطمينان نکردم و چند بار باز و بسته کردم ولي نه واقعيت داشت، اصلا باورم نمي شد بعد از سالها دوباره ببينمش. سرم به ذوران افتاد و احساس کردم خانه دور سرم مي چرخد، براي حفظ تعادلم روي زانوهام نشستم و خيره نگاهش کردم. نسبت به هفت سال قبل کمي شکسته شده و کمي هم از موهاي سرش ريخته بود و تارهاي سفيد لابه لاي موهايش خودنمايي مي کرد و اين بر جذابيتش افزوده بود.

 

اون روزها ديوانه وار دوستش داشتم و عاشقش بودم. وقتي در کنارش قدم بر مي داشتم به وجودش افتخار مي کردم و فخر مي فروختم ولي حالا سر تا پا نفرت و انزجار بودم و هرگز در مخيله ام نمي گنجيد که يکبار ديگر ببينمش. آه سينه سوزي کشيدم و پرسيدم: براي چي اومدي؟

 

_ اومدم شماها رو ببينم.

 

پوزخندي زدم و گفتم: ماها رو؟ اون هم بعد از اين همه سال. متأسفم خيلي دير فيلت ياد هندوستان کرده.

 

سرش را پايين انداخت و گفت: قبول دارم که خيلي ديره و اشتباه کردم، ولي باز هم اومدم جبران گذشته رو بکنم. ياسي جون من شماها رو خيلي دوست دارم.

 

خنده ي کشداري کردم و گفتم: ياسي جون، ياسي جون.

 

سپس با فرياد ادامه دادم: نگو ياسي جون، ياسي مرده. در واقع تو کشتيش، اون موقع که ترکمون کردي و رفتي و ما رو تو درياي غم رها کردي.

 

با نفرت بهش خيره شدم و گفتم: ما رو دوست داري؟ معلومه، هفت سال سراغي از ما نگرفتي. تو مي دوني تو اين مدت چه بلايي سر ما اومده. بخاطر تو در به در شديم، آوارگي کشيديم. مي دوني چه بدبختيا کشيديم، از هر کس وناکس حرف شنيديم و دم نزديم و تحمل کرديم. نه آقا جون ديگه حنات پيش ما رنگ نداره، حالا هم برو همون جايي که بودي.

 

بي اختيار با ياد آوري گذشته اشکم سرازير شد، براي همين به سمت اتاق دويدم و درب را پشت سرم قفل نمودم و همانجا نشسته و زارزار گريه مي کردم. پشت درب ايستاده بود و التماس مي کرد و مي گفت؟ ياسي، خواهش مي کنم درب رو باز کن، مي خواهم باهات حرف بزنم. من هم خيلي عذاب کشيدم، بايد همه چيزو برات توضيح بدم.

 

با تمتم توانم فرياد کشيدم و گفتم: از اينجا برو، حتي نمي خوام صداتو هم بشنوم. سکوتي سنگين بر فضاي خانه حاکم شد. وقتي حسابي گريه کرده و سبک شدم بدون اينکه لباسامو از تنم در بيارم، سيگاري روشن کرده و روي تخت دراز کشيدم. از حرص پک محکمي به سيگار زدم و با حلقه هاي دود سيگار که به هوا مي رفت من هم به گذشته پر کشيدم. از بچگي يعني از وقتي که خاطرات بر ذهنم حک مي شد وضع زندگيمون آشفته بود. و اين نابسامانيها زماني به اوج خو رسيد که من هفت سال داشتم، درست هم سن و سال نيلوفر. هيچ وقت اون روزها رو فراموش نمي کنم. بابا هر شب به بهانه هاي مختلف مامان رو به باد کتک مي گرفت و سياه و کبودش مي کرد. يک روز اونقدر کتکش زد که خون از بيني اش جاري شده بود. با روسري داشت خفه اش مي کرد، از ترس، پايش را گرفته و التماس مي کردم: بابا تو رو خدا، مامان رو نکش.

 

تا اينکه مامان از وضع حاکم خسته شده و دست منو هم گرفت و به خانه مامان بزرگ رفتيم. خيلي دلم مي خواست علت اون همه دعوا مرافه ها رو بدونم.

 

يک روز که جمعه هم بود، خاله مرجان و همسرش و همين طور دايي محمد و زندايي همراه سامان  به آنجا آمدند. من و سامان در گوشه اي مشغول بازي بوديم که طبق معمول نيش و کنايه زندايي مونا نسبت به مامان شروع شد، هر دقيقه متلکي بار مامان مي کرد و مي خنديد. تا اينکه گفت: مريم جون، چرا خودتو اين همه عذاب ميدي، يک دفعه طلاق بگير و خودتو خلاص کن.

 

مامان هم جواب داد: اگه ياسي نبود حتما اين کار رو مي کردم ولي الان نمي تونم.

 

زندايي خنده کشداري کرد و گفت: گور پدر بچه. مگه باباش چه گلي به سرت زده که بچه اش بزنه. بسپار دستش تا پدر خودش و عشقش رو در بياره.

 

مامان، واي نگو، نمي تونم جگر گوشه امو بسپارم دست اونا، تا هر روز نا مادري شکنجه اش کنه.

 

وبه دنبالش شروع کرد به گريه کردن. اون لحظه از شنيدن کلمه نا مادري فقط خدا مي داند چه حالي بهم دست داد. يک دفعه احساس کردم همه جا سياه و تاريک شد، طوريکه قادر به ديدن نبودم. وقتي چشم باز کردم بغل مامان بودم و بقيه هم دور سرم جمع شده بودند. هر کسي اظهار نظري مي کرد، يکي مي گفت: غذا کم مي خوره براي همين ضعف کرده. ديگري مي گفت حتما درس بهش فشار مي آره... ولي من نگاهي به صورت غمگين و اشک آلود مامان انداختم، سپس دستامو دور گردنش حلقه کرده و گريه کنان گفتم: مامان، تو رو خدا منو از خودت جدا نکن. درسته که من بابا رو هم دوست دارم ولي مي خوام پيش تو بمونم. خواهش مي کنم منو نده دست اونا، من بدون تو مي ميرم. به خدا قول مي دم ديگه شيطوني نکنم. باور کن ديگه اذيتت نمي کنم و دختر خوبي مي شم. به خدا راست ميگم مامان.

 
 
 |    نوشته شده توسط پرستو
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

وضعیت آب و هوا

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور